دلم یِک چیزی میخواهد ... مثَلَن اینکه یکهو بروم خانه ی یکی از اینهایی که در این مجازِستان مینویسَند ...

دلم میخواهد یک مَرد هم باشد نه زن ! که از جنس ِ من نباید ...

که مرا دعوت کند ، بروم ، یک پیک یک سگی بخوریم ، یکم چیپس و آت و آشغال ، یک آهنگی گوش کنیم .. یِکَم من بغضَم را قورت دهم ، یِکَم او برود یواشکی در اُتاق و پیراهن ِ معشوقه اَش را بوو بکشد و بیایَد ،

یکهو بخندیم !

بلند شوم و بگویم ، مرسی ... خوب بود ..

با صدای ِ مردانه بگوید : خواهش ..

سَرَم بندازَم پایین بروم !

او هم برود کارهای ِ اِداره ی فَردایَش را بکند ....

همین !!!

نه حرفی باشد ! نه دوستی ! نه عاشقانه ای ! نه ..

فقط آدم برای ِ 1ساعت گُم شود !

نه اینکه خودَش را گم و گور کند ! آخر موقع گُم و گور شدن هم آدم میداند کجاست و دارد چِ غلطی میکند .. 

آدم همچین ، واقعــــی گُم شود !








+ دلم میخواهد اگر دختر بود ، بروم روی ِ تختَش ، بگویَم بیا لخت شویم ، بچسبیم به هم ...... نه که س/کص کنیم ! فقط بچسبیم به هم ... باز هم حرفی نباشد ! هیچی نباشد ! فقط انگار در سَرما مانده ایم و چسبیده ایم به هم تا جانِمان را ساعتی بیشتر حفظ کرده باشیم .......

+ سیزدهم شهریور 1392 ... نــآزی |